همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی
خوب من برای توصیف مهربانیهایت واژهها یاری نمیدهند
چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی
و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد
دهم بهمن ۸۳ مصادف با عید غدیر بود که همسفر و همراه هم شدیم و بعد از اونروز تو همه لحظه ها کنار هم بودیم با خنده هم خندیدیم و با گریه هم گریه کردیم
ثانیه به ثانیه اونروزها یادمه
یادت میاد اولین روزی که قرار گذاشتیم بریم خرید بخاطر ترافیک سه ساعت منتظرمون موندی
روز جمعه بعدازظهر با خواهرم رفتیم آرایشگاه برا اصلاح ابرو خدا میدونه چقد خواهرم و آرایشگر که از دوستای صمیمیش بودن حرص خوردن
خب بار اول بود و اشکم در اومد
فرداش هم از صبح رفتیم آرایشگاه(البته به همین سادگیهام نبودهاااا بیچاره خواهرم از هفت صبح وایساده بود بالا سرم که پاشو دیر شد و چشمام باز نمیشد از خواب
) برا کارهای سفارت باید لباس عروس میپوشیدم
موقع لباس پوشیدن آرایشگر بیچاره میخواست کمکم کنه اما خجالت میکشیدم و درو بستم و گفتم خودم میتونم
آرایشگر به خواهرم گفت قربونت برا عروسی نیاریش پیش من که سکته میکنم عروس به این خجالتی تا حالا ندیدم
یادش بخیر چقد خجالتی بودم
خلاصه همسری اومد و عکس انداختیم و....رفتیم خونه(عقدمون تو خونه بود) و منتظر عاقد بودیم
عاقد محترم با دو ساعت تاخیر اومد
و مراسم حلقه ها و عسل و...هم تموم شد و برا شام با همسری تو اتاق عقد بودیم که یکی از شمعهای تو شمعدون افتاد رو سفره و چون همسری پشت به سفره بود متوجه نشد و خیلی خونسرد نشسته بود که یدفعه دید عین جت با اون پیرهنم دویدم طرف سفره
و بعد از مجلس رفتیم یه دوری بزنیم و بقیه با ماشین و موتور افتادن دنبالمون
وقتی برگشتیم باباش کاری کرد که همسری مجبور شد بره خونشون
بنده خدا انقد عصبانی شده بود که کارد میزدی خونش در نمیومد

خدا رو شکر فاطمه خوب شده و همچنان به شیطنتها و شیرین زبونیهاش ادامه میده
دوستای خوبم از این به بعد بعضی مطالب رو رمزی مینویسم و عزیزانی که میخوان میتونن به این لینک برن و عضو بشن تا بتونن مطالب رمزدار رو بخونن
در ضمن با رمزی که خودتون میزارین میتونین به مطلب دسترسی داشته باشین و ما رمز به کسی نمیدیم
و اما پی نوشت:دیروز صحرا جون مامان شد و آقا سامان به سلامتی به دنیا اومد

صحرا جون: به یمن آمدن فرشته کوچکتان به زمین با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش و روح بخشیدن به زندگیتان تبریک مرا پذیرا باشید
:: بازدید از این مطلب : 874
|
امتیاز مطلب : 80
|
تعداد امتیازدهندگان : 20
|
مجموع امتیاز : 20